![]() |
![]() |
|
| آرام,باانگشتی ازنوربه شیشه قلبم میزندومیگوید:بنده من!همه احساست رابه من بسپارتاشاعرت کنم,تاعاشقت... |
|
بسم رب العشاق "السلام علی الشیب الخضیب"
عطش، آتش، غم کرب و بلایت فقط یک گوشهای از ماجرایت خدا قسمت کند آتش بگیرد دل من هم شبیه خیمههایت
دوست داشتم ایندفعه هم غزل متناسب با ایام می داشتم ، اما... * از دست آدم خسته ام انگار ناچارم مانند حوا بی اجازه سیب بردارم شاید جهان سومی باشد و من آن را با یک تمدن از خودم زیبا بیارایم آنقدر دنیا شانه خالی کرده بود از من که فکر می کردم بمیرم نیز سربارم گاهی سپیدم می کند تا ماه او باشم با اینکه گفتم ریشه در خاک غزل دارم وقتی سر جایش نشسته عقل و هوش من با یک نگاه " عاقل اندر..." می کند خوارم وقتی که عاشق میشوم با طعنه می گوید افتاده با دیوانه ها دیگر سر و کارم حالا دگر حتی خودم را هم نمی خواهم انگار باید بی اجازه سیب بردارم!! *** در این ایام اگر دلتان تا کربلای حسینی پر کشد به یاد ما هم باشید
تو اگر در تپش اشک خدا را دیدی همتی کن و بگو ماهیها حوضشان بی آب است... یا علی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 دی1387ساعت 14:7 توسط یکتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ساده با گریستن خویش زاده میشویم و چه ساده تر با گریستن دیگران از دنیا میرویم و میان این دو سادگی معمایی میسازیم به نام "زندگی"...
|
|
RSS
|